ما ماشین ندارم و به اصرار دوست شوهرم رفتیم یکی دو روز کلاته های اطراف یه شبم بخوابیم. خانوم دوست شوهرم از اول که سوار ماشین شدیم یه ریز غر میزد که یواش برو سبقت نگیر و میخواست گریه کنه تا یه کامیون میدید ینی زهر مون کرد تا رسیدیم باز اونجا سگ داشت تا سگ میدید جیغ و غر که چرا اومدیم اینجا
منکه روانی شدم از دستش و به شوهرم گفتم این بار آخر بود باهاشون اومدم بیرون و تو دلم گفتم خدا صبر بده به شوهرش
الان به خاطر همین کارای خانومش دوست شوهرم میگفت یه مسافرت نمی تونم برم چون نمیاد