یه آقا تو محل ما هست یه دختر دوازده سیزده ساله داره از خانومش جدا شد
از اونطرفم یه خانوم دیگه هست یه پسر سیزده چهارده ساله داره
ایشونم از همسرش جدا شد
این دونفر باهم ازدواج کردن دختر و پسرشونم پیششون بود
دختره آقائه با اینکه بزرگ شده به خانومه میگه مامان
پسرشم تازه چندوقتیه رفته پیش باباش
زندگیشونم خوب و نرماله
من پدرم خیلی وقته فوت شده هی میگم کاش مامانم بچه بودم ازدواج میکرد اینقدر یه تنه تو سختیا نمیجنگید
واقعا دشواره یه زن بخواد ینفری مدیریت کنه ههه چیو