من ده ساله جدا شدم دخترم از اول با خودم بود پدرش بعد طلاقمون ازدواج کرد منم کارمندم حقوقم ۹ تومن محل کارم یکی از شهرستان های اطراف میشه محل زندگیمون مرکز شهر اونجا با ی آقایی آشنا شدم اونم جدا شده دخترش هم سن دختر من خونه داره اما خونش برای چهار نفر کافی نیست ماشین هم داره ی مغازه هم داره آدم خوبی ب نظر میرسه دخترم میگه ب شهرستان ازدواج نکن نظر شما چیه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
هفت ماهه با ای آقا آشنا شدم ناخنش ب من نخورده با خانواده خاستگاری رسمی هم اومدن خونش دوتا خواب داره و ی سالن و آشپزخانه کوچیک سالنش ی دوازده متری میخوره و کوچیکه برا همین گفتم طبقه بالای خونت را بساز تا عقد کنیم اونم بنده خدا دنبال جواز برای ساختن بالای خونش هست
ولی با دخترت صحبت کن منطقی دلایلشو بشنو و دلایلتو بگو
اگه با تو زندگی کنه و ناراضی باشه با این ازدواج میتونه دردسر بشه هردوتون اذیت بشید
اعتقادات من خلاف چیزیه که فکر میکنی اکثر جامعه قبولش دارن اینکه تو این جامعه زندگی میکنم به این معنا نیست که تفکرات غالب بهش تفکرات منم باشه _________ درخواست دوستی نمیپذیرم
مگه اون آقا روستاییه؟ اصلا روستایی هم باشه مگه روستاییها یا شهرستانیها چشونه؟ منطقی باهاش صحبت کن منطقی جوابشو بده
اعتقادات من خلاف چیزیه که فکر میکنی اکثر جامعه قبولش دارن اینکه تو این جامعه زندگی میکنم به این معنا نیست که تفکرات غالب بهش تفکرات منم باشه _________ درخواست دوستی نمیپذیرم
یعنی ضعیفتره؟ خب دلایل شما واسه قبول کردنش چیه همونا رو به دخترت بگو
اعتقادات من خلاف چیزیه که فکر میکنی اکثر جامعه قبولش دارن اینکه تو این جامعه زندگی میکنم به این معنا نیست که تفکرات غالب بهش تفکرات منم باشه _________ درخواست دوستی نمیپذیرم