بمن گفت تو خیلی خوشحالی من افسرده ام!
خوشم داشت غر میزد اونقدر که من حس بدی میگرفتم، الان شرایط خوبی داشت خیلی ، اما همش غر ، همش کاشکی، با خونواده اش هم میونه اش خوب نبود زندگی سختی داشت کلی آسیب دیده بود ،
یبار برام تعریف کرد گفتم خب ببخش اگر میتونی، خودت راحت میشی ازین همه کینه و درد، پرید بهم که تو چی میدونی و این حرفا
البته من میدونم دخالت کردم عذر خواهی کردم
اما خب همش ناله بود