شوهر اونم مثل همه مردای دیگه عیب نقص داشت ولی به مرور خواهرم درستش کرد
میگم که کلا آدم حساب شون نمی کنه انقدر برا شوهرش خونده که ما بالغیم و باید مشکلات خودمون حل کنیم دیگه شوهرش بهشون اجازه نمیده
اگه خواهرش یه کاری کنه با آرامش می شینه به شوهرش میگه واقعا از کارش ناراحت شدم آدم از کسی ناراحت میشه که توقع نداره ازش و اصلا خودش با خواهرشوهر و مادرشوهرش در نمی افته شوهرش می فرسته جلو
خواهرم الان عروسی کرده و توی فامیل همه اون خوشبخت ترین می دونن
اره خیلی باهامون حرف می زنه میگه نباید مثل مامان یه زن بی سیاست باشین میگه دوره سادگی گذشته
ولی به هیچ وجه به مشکلات دعوا هایی که با نامزد مون داریم گوش نمیده میگه من زندگی خودمو دارم اگه اینارو بشنوم اعصابم می ریزه بهم و تاثییر می ذاره رو زندگیم
به شدت هم میده زیر کت مون میگه واقعا از تو بعید بود من همیشه فکر می کردم تو خیلی عاقل تر باشی از پس مشکلات زندگیت بر میای برا همین هیچ وقت نخواستم مشکلات زندگی تون بدونم