رنجشی نیست آدمها همینند خوبند ولی فراموش کار میــــــآیند می مانند می رونــد مثل مسافران کاروان سرا مثل ازدحام بی انتهایِ یک خیابان کسی برایِ بودن نیــــــــامده نمیـــــــــآید .....
دل من میسوزد که قناریها را پر بستند که پر پاک پرستوهارا بشکستند و کبوترها را آه کبوتر ها را دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند آه باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست