من قبل از اینکه ازدواج کنم ب طرز عجیبی اذیت شدم داغون شدم داغون، پنج نفر ب شکلای مختلف بودن، جالب اینجاست ک اونی ک تو خوابام میدیدم بیشتر و اصلا تو عالم واقعیت اذیتم نمیکرد فقط نگام میکرد ولی بقیشون داغونم کردن از ترس از کارایی ک نصف شب میکردن تو اتاقم ولی این طرف ک پسر جوونی بود فقط نگاهم میکرد و کاری نمیکرد خیلی برام جالبه ک اون پسر جوون چهرش مثل چهره ی شوهرمه اینم بگم من مجرد بودم اون وقت بعد از دو سه ماه خودم و شوهرم اشنا شدیم عاشق هم شدیم ازدواج کردیم