بچه بودم ...
شاید ۵ ساله...
آژیر خطر رو زدند و همه سراسیمه اومدیم تو حیاط دراز کشیدیم.
ی چیز دیگه هم تو ذهنمه...
شیشه های خونمون ریخت پایین بر اثر شکستن دیوار صوتی...
و اینکه چند ماه تو یک مدرسه توی یکی از روستاها زندگی میکردیم. خانواده های دیگه هم بودن... هر خانواده تو ی کلاس زندگی میکرد...
خدا رو شکر بچه بودم و سختی هاش یادم نیست....