عصر بعد از بازار رفتم خونه بابابزرگم خواهرزاده بابابزرگم اونجا بود با زنش و پسر کوچولوش هم رفتم نشستم اینقدر بهم خیره شده بود رفتم آشپز خونه بعد زنش و خاله ام رفتن تو اتاق من اومدم چایی بزارم پیششون جلو پدربزرگم و مادربزرگم درومد گفت ماشاءالله چقدر خوشگل شدی خیلی تغییر کردی و فلان واقعا ناراحت شدم چون آدم هیزم و مزخرفی و زنش خیلی ازش سرتره
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ی لیوان آب برا خودت میریختی بعد میگفتی ممنون بعد نصف ابو میریختی تو صورتش میرفتی بیرون😂😂😂😂😂😂
متاسفانه تو فامیل ما خیلی مرد هیز هست یعنی یه طوری نگات میکنن احساس میکنی لختی منم اصلا خوشم نمیاد برای همین همیشه همه میگن بداخلاقی شوهرخاله ام میگفت یه بار تو عمرم نبوده نگات کنم اخم نکرده باشی