عصر بعد از بازار رفتم خونه بابابزرگم خواهرزاده بابابزرگم اونجا بود با زنش و پسر کوچولوش هم رفتم نشستم اینقدر بهم خیره شده بود رفتم آشپز خونه بعد زنش و خاله ام رفتن تو اتاق من اومدم چایی بزارم پیششون جلو پدربزرگم و مادربزرگم درومد گفت ماشاءالله چقدر خوشگل شدی خیلی تغییر کردی و فلان واقعا ناراحت شدم چون آدم هیزم و مزخرفی و زنش خیلی ازش سرتره
ی لیوان آب برا خودت میریختی بعد میگفتی ممنون بعد نصف ابو میریختی تو صورتش میرفتی بیرون😂😂😂😂😂😂
متاسفانه تو فامیل ما خیلی مرد هیز هست یعنی یه طوری نگات میکنن احساس میکنی لختی منم اصلا خوشم نمیاد برای همین همیشه همه میگن بداخلاقی شوهرخاله ام میگفت یه بار تو عمرم نبوده نگات کنم اخم نکرده باشی