چرا زندگی انقدر سخته چرا خدا دردی رو میده که نمیشه تحمل کرد من از پسری خوشم اومد هر روز که می بینمش میگم کاش یه دوستی مثل این داشتم هر روز تو سلف اداره می بینمش ولی هیچ نمی گم
پسر زیاده بابا خوبش هم زیاده فدات شم خوبی از خودته
گاهی باید تحمل کرد با خودم میگم اولین بار این آقا من رو وقتی برای سرکشی انبار شرکتشون رفته بودم بدون اینکه خودم بدونم من رو دیده بود بعد یکسال ونیم من رو دید دوباره بهم گفت من شمارو اونجا دیدم تعجب کردم چجوری من این آقا با این شکل و قیافه ندیدم نمیدونم شاید کار خدا بود من واون دوبار اینجوری همدیگه رو ببینیم . پسر همون چیزی بود که سالها تو تصورم بود ولی نشد که نشد