زمان مجردیم خیلی اذیتم میکرد خیلییییی همه دق دلیاشو سر من خالی میکرد الکی باهام دعوا میکرد از هرجا ناراحت بود میومد سر من دادو بیداد میکرد اصلا اصلا تکیه گاهم نبود.همش جلو دوستاش خوردم کرد تحقیرم کرد هنوزم میکنه
وقتی ازدواج کردم خودشو زد به ناراضی بودن تا مراسم بله و برون و اینا نگیره جهیزیه هم نگرفت سیسمونی هم نداد.هی زنگ میزنه بیا بیا وقتی میایم خونش محل نمیزاره به خالم میگه وای خسته شدم بچشو بردار ببر خونتون.به شوهرمم یه بار تعارف نکرده بیاد خونش محل به شوهرم نمیزاره یه سوال بپرسه شوهرم جواب بده محلش نمیزاره دوباره همون سوال رو از منم میپرسه یا میاد خونمون شوهرم خواب باشه عمدا میره بالا سرش حرف میزنه بیدار شه عمدا خوردش میکنه تحقیرش میکنه.الان سه روزه با بچم خونش هستیمتا مستاجر قبلی تخلیه کنه هی میگه زنگ بزنید صاحبخونه بگید پس کی تخلیه میکنه زودتر تخلیه کنه.چکار کنم من با مادرم چطور باهاش رفتار کنم؟ اینم بگم من تو بچگی پدرمو از دست دادم و پدر نداشتم