و به نظر من هم تبدیل شدن به همچین آدمهایی خیلی راحته. اونقدر راحت که نمیشه باور کرد.
راستش وقتی کتاب رو می خوندم خیلی خیلی به کوچکترین کارها م حساس شده بودم. و گاهی وجه های زیادی از بی شعوری رو در خودم میدیدم . نمی دونم گفتم یا نه ولی همون روز متوجه شدم که چقدر با همکارهام جر و بحث می کنم سر این که بهشون بفهمونم که کار من یا فکر من درست تره! آخه چرا من این کار رو می کنم نمی دونم. مثلا یک مورد در مورد قضیه تبلیغات عمو قناد که حرفش شد یا حکم اعدام آدمهایی که زور گیری کرده بودن. هر چی به خودم می گم خوب نظر اونها اینه و اونها آدمهایی هستند که با صحبت کردن هم راضی نمی شن . اصلا شاید من اشتباه کنم، ولی بازم وقتی با قطعیت می گن : اون آدمها رو باید گذاشت و سر برید !!!!!!!!!!! دیوونه میشم. نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و شروع می کنم به اثبات نظر خودم . ولی آخر سر کار بالا می گیره دیگه

البته هزاران مورد دیگه هم وجود داره که واقعا نمی دونم بی تفاوت بودن نشونه بی شعوریه یا عکس اعمل نشون دادن بی شعوریه یا ....... .خلاصه این شد که کتاب رو نصفه رها کردم و بر بی شعوری خویش صحه نهادم