رفتم محل همسرم اینا تو ی اتاق ده نفر ادم س روز انقدر خسته شده بودم بماند ک چ رفتار ها میکردن چقدر عذابم دادن هی خودمو نگه داشتم موقع رفتن انقدر شوهرم طول داد دیگه خسته شده بودم هی دنبالش راه میرفتم اینور اونور گفتم بریم دیوونه شدم گفت کی مثلا منتظرنه مامانش زنگ زد تو راه بودیم بخدا از سیاست وگرن ب خون من تشنن گفت کجایی زنت ناراحت نشه چی میکنه شوهرم گفت اصلا مهم نیس😭😭😭😭😭😭بخدا خواهر همسرم عین حیوون با شوهرش رفتار میکرد مرده کلا دنبالش من بدبخت ک چقدر تو این زندگی کنارشم اخر گفت مهم نیس بعد س روز عذاب ک اونجا کشیدم