رفته بودیم مهمونی خونه ی زنداییم ، دخترخاله ی زنداییم با پسرش که باهاشون رفت و آمد داریم اومده بودن
ازدواج فامیلیه ! بهمون از دو طرف نزدیکن
بعد ما جوونا رفته بودیم تو اتاق 🤣 بزرگترا تنها بودن
خلاصه داشتیم دومینو بازی میکردیم من رو به روی پسره بودم
همش بهم زیر چشمی نگاه میکرد ، گوشیم کناره پاش بود اومد تکون بخوره گفتم نشینی روش 🤕 گفت نه بابا حواسم هست اصلا بفرمایید اینم گوشیتون ، یه لبخند ریزی هم زد 😁
چند دقیقه بعدش ما رو صدا زدن که میوه بخوریم
پسره رفت میوه ها رو آورد توی اتاق
من حواسم نبود 🤣🤣🤣🤣 سرم توی گوشی بود ندیدم داره بهم میوه تعارف میکنه ، گفت ببخشید خانوم 🤭
گفتم ای وای ، عذر میخوام ! ممنونم چیزی میل ندارم
برگشت گفت آخه شام هم نخوردین 🥲 یکم میوه بخورید ضعف میکنه بدنتون
یه سیب برداشتم دلش نشکنه 🙂🎀 داشتن میرفتن خونه شارژر گوشیش جا مونده بود دوییدم روی پله شارژرشو گرفتم سمتش (هیچکس نبود همه رفته بودن پایین این داشت با دوستش حرف میزد کال* ) شارژرشو گرفت بعد یهو گفت مراقب چشماتون باشید
گفتم چرا ؟ گفت آخه... ! بعد سرشو انداخت پایین و آروم خندید دویید رفت پایین زیر زبونش گفت خدانگه دار 😑🤣