متاهلم ،البته دوران عقد تو خونه پدرم ،داداشم (۱۷،۱۸ سالشه و شوهرم ۳۲)با شوهرم سر حرفای بیخود بهم میپرن و قهرن ،هیچکی کوتاه نمیاد ،من این وسط موندم ،شوهرم خیلی وقتا بخاطر من کوتاه میاد بخاطر احترام ب پدر و مادرم میاد خونمون ولی …
بهش گفتم فکر کن برادری ندارم ،من یه دونم …
چن شب پیش داداشم از کربلا اومد ،باهاش رو بوسی کردم ،اخر شب شوهرم اومد خونمون بهم گفت باهاش روبوسی کردی گفتم اره ،گفت تو با کارات داری میر…ینی ب شخصیت من ،منو داری کوچیک میکنی ،همون شب رفتم تو سرویس بهداشتی اسید خوردم ،خسته شدم ،هرشبم گریس اون شب ب جنون رسیده بودم ،دیشبم شوهرم گفت جمع کن بریم خونه ما دیگه نیاز نیست اینجا باشی ،پدر و مادرت اصلا تو رو جمع بچشون میدونن ؟؟؟میدونن تو دلت چه خبره ؟!
گفت اخرین فرصتته ،همیشه من کوتاه میام
امروز زنگ زده میگه یه خونه دیدم (فعلا که شرایط عروسی نداریم دو طرف ) جمع کنیم بریم از اینجا …