خانما کسایی که میتونن راهنماییم کنن چکارکنم بیان
لطفابچه مدرسه ای و کم سال پست الکی نزارید چون میخوام از نظرات استفاده کنم ویک جمع بندی کنم
من وهمسرم ازدواجمون عشق وعاشقی بود البته خودش خیلی بیشتر میخواست بهم برسه من علاقه زیادی بهش نداشتم
خلاصه ازدواج کردیم همه چی خوب بود مشکلاتیم داشتیم اما بزرگترین مشکلم خیانتش بود چندباری خیانت کرد و بخشیدم بار اول با تعهد خودش وحرفاش بارهای دیگه رفتم قهر وچون بارداربودم برگشتم اخیرا هم باتعهد بزرگترا وریش سفیدا بخشیدم
ادم خوبیه بد نیست خوبیای زیادی هم داره ولی خیانتش منو از پا دراورده
مدتیه چیزی ندیدم ازش وخوب بودیم اماهمیشه ترس واضطراب دیدن مجدد خیانت دیونم کرده بود به سرم زد ضبط مکالمه توگوشیش مخفی نصب کنم وببیینم سرکارش باکیا صحبت میکنه (شوهرم کارش ویزیتوره)
خلاصه شب که اومدخوابید رفتم سراغ گوشیش و شروع کردم گوش دادن مکالمه ها رسیدم به یه مکالمه از فروشنده یه افق که خانم بوود وشوهرم خیلی بد صحبت کرده بود
بهش گفته سلام لب قشنگ و بعد شروع کردن درمورو جنس تو مغازه پرسیدن که چیا میخوان که شوهرم بیاره و بعد وسط مکالمه بهش گفته چشم عسیسم و دراخر مکالمه گفته وقتی اومدم لباتو باز نکن اذیت میشم😔
من وقتی گوش دادم دیونه شدم و بدیش هم اینجاس که صدای فقط شوهرم میاد این برنامه صدای طرف و ضبط نمیکرد
صبحش به خانمه زنگ زدم خانمه قسم و آیه که چیزی بینمون نیست ومن نامزد دارم بارها هم به روی شوهرت اوردم ک زن وبچه داری اما ظاهرت شوهرت شوخه وزندگیتو خراب نکن ماخانمیم میدونیم مردا اکثرا اینطورن
اما من بازم بهم ریختم زنگ زدم شوهرمو شستم اونم شروع کرد قربون صدقه رفتن و گفت بخدا نیتی نداشتم و برا اینکه بارم فروش بره اینطور حرف زدم ومیدونم تواذیت میشی وحق باته و میدونم حرفم بده ولی برا اینکه بارم فروش بره زبون ریختم و من همچین آدمی نیستم منم بهش گفتم دیگه تمومه عصری میرم به خونوادت میگم جریان اینه ومن دیکه نمیتونم ادامه بدم اما شوهرم یکسره پیام میداد که نگو به کسی و ابروریزی نکن بخداچیزی نیست فقط حرف بود و نزار بچه دست به دست بشه وازاینحرفا میزد اما من همش درگیرم که چکارکنم از خانم مطمئنم خانمه زبون نریخته از شوهرمه
۲۳ سالمه یه بچه ۴ساله دارم که بخوام جداشم اصلا نمیزارن بچم پیشم باشن خونواده شوهر رسم شهرمون اینه که بچه بعدطلاق حتماباپدره درسته حضانت تا ۷ بامنه ولی ببرمشم خیلی اذیتم میکنن
خونوادمم تقریبا خوبن بعدطلاق پشتوانمو میگیرن ومیتونم خودمم مستقل شم
اما یه فکرم به زندگی وبچمه یه بفکرمم به اینکه حس میکنم ظرفیت موندن دیگه ندارم