به توصیه و خواهش همسرم چند روز پیش رفتم کمک .دو سه تا وسیله با هم بسته بندی کردم فرداش زنگ زد تشکر کرد
چند روز بعد که همسرم رفت سفر زنگ زد جویای حال شوهرم شد .گفت خواستی بیا خونمون
روز بعدش من پنج عصر زنگ زدم بیام دخترم دلتنگی می کرد .گفت تا شش میرسم می زنگم
شش شد شش و نیم زنگ زد خودمون میایم دنبالت تا برسیم شد هفت
من نیم ساعت نشستن پاشدم .تشکر کردم اومدم .گفتن شام بمون داشتیم شام می پختم ولی چون دیدم خانواده جاری میان نموندم
بعد مادرشوهرم امروز گفت همون شب زنگ زده به پدذشوهرم که ما شام پختیم نموند .در حالی که تازه داشت شام می پخت برای خانواده خودش .منم گفتم ممنون نمی مونم .
از کمک کردنم چیزی نگفته ولی گله کردن خوب بلده .منم به مادرشوهر گفتم جای شوهرم خیلی خالی بود نتونستم بمونم .خواهرم هم داشت میومد خونه مون
بچه جاری هم دیروز مریض بود بردن دکتر
زنگ زدم حالشو پرسیدم که نگه فردا من حال شوهرشو پرسیدم اون نگفت