عاشقانه 💕💕💕
عشق هم عشقهای قدیمی
عصر پنج شنبه که میشد
عزیز جون پیمونه اش رو ور میداشت و میرفت سر کیسه آرد .
آرد رو که الک میکرد ذکر میگفت و صلوات می فرستاد .
بعد دیگ بزرگش رو روی اجاق میذاشت و آروم آروم شروع میکرد به هم زدن.
گلاب دو آتیشه و زعفران اعلا جز لاینفک حلوای عزیز جون بود .بوی حلوای عزیز تا هفت تا خونه اونور تر هم میرفت .همیشه در تعریف از حلواش میخندید و میگفت :
حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی
عزیز جون هر کجا بود باید عصر پنج شنبه خودش رو به خونش می رسوند
یکبار ازش پرسیدم عزیزمیدونم چراهر شب جمعه حلوا میپزی .اما نمیدونم چرا فقط وفقط اینجا خونه خودت ؟
گفت اخه بابا بزرگت میگه همه نذری هارو باید اینجا بپزیم خونه خودمون .منکه نمیتونم روی حرفش حرف بزنم.
این حرفو در حالی میزد که بابا بزرگ سالها بود فوت کرده بود .
عزیز جون نه فراموشی داشت نه حواس پرتی بابا بزرگ زنده نبود اما عشقش در قلب عزیز جون جاودانه بود .
هر صبح عکس بابا بزرگ رو از روی طاقچه ور میداشت با دستمال پاکش میکرد و کمی باهاش صحبت میکرد بعد دور و ورش رو می پایید و اگه کسی نبود قاب عکس رو می بوسید و میذاشتش سر جاش .
واقعیت این بود که عزیز جون یک کتاب نانوشته از آیین همسر داری بود .چنان فوت و فن آشپزی و خانه داری را بلد بود که کسی به گرد پاش نمی رسید.
از مادرم شنیده بودم که عزیز جون قبل از اینکه بابا بزرگ از سر کار بیاد .میرفت جلوی آینه .ماتیکش رو ور میداشت اول روی لبش میکشید و بعد کمی به گونه ها و بعد هم به پشت چشمش میزد .برای عزیز جون این ماتیک یک پک کامل لوازم آرایش بود .
عزیز جون با بابا بزرگ طوری رفتار میکرد که انگار اون یک پادشاهه .و همین رفتارها باعث شده بود که بابا بزرگ هم به اون به چشم یکملکه رفتار کنه .
در قاموس عزیز جون شوهر یعنی سایه خدا روی زمین .
و این سایه قابل پرستش بود .
عزیز جون برای جلب رضایت شوهرش هر کاری میکرد .
حتی سالها بعد از فوت شوهرش .
این دوتا عاشق و معشوق بودند. از آن عشق هایی که متاسفانه الان کیمیا شده است .
عشقی ناب و خالص.
عشقی افسانه ای ....
کاش دوباره دوران یک همچین عشق هایی از سر بگیره....