2777
2789
عنوان

شرط عشق...

153 بازدید | 22 پست

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت‌هایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می‌رفت و از درد چشم می‌نالید.

موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم می‌گفتند چه خوب! عروس نازیبا، همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج آن دو، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند و فهميدند كه مرد ۲۰ سال خود را به كورى زده بود!

وقتى از او سوال شد كه چرا چنين كردى، مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!

    

***** دعا می کنم تا این حد زندگی هاتون پر از عشق و‌محبت و‌معرفت باشه دوستان عزیزم*****

ابله ک خوب میشه

کاربری سوممه.نی نی یار این دفعه بترکونی حلال نمیکنم (بدون هیچ دلیل)پیج ابجیمه ممنون میشم حمایتش کنید. پیج روبیکا مشاور ارشد سلامت ، لاغری و پوست و مو@style_____fit /rubika.ir/joing/CHHJGDBC0NZCWVHDBXZEYPRHKJXASQJX

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

عاشقانه 💕💕💕


عشق هم عشقهای قدیمی

عصر پنج شنبه که میشد

عزیز جون پیمونه اش رو ور میداشت و میرفت سر کیسه آرد .

آرد رو که الک میکرد ذکر میگفت و صلوات می فرستاد .

بعد دیگ بزرگش رو روی اجاق میذاشت و آروم آروم شروع میکرد به هم زدن.

گلاب دو آتیشه و زعفران اعلا جز لاینفک حلوای عزیز جون بود .بوی حلوای  عزیز تا هفت تا خونه اونور تر هم  میرفت .همیشه در تعریف از حلواش میخندید و میگفت :

حلوای تن تنانی          تا نخوری ندانی


عزیز جون هر کجا بود باید عصر پنج شنبه خودش رو به خونش می رسوند

یکبار ازش پرسیدم عزیزمیدونم چراهر شب جمعه حلوا میپزی .اما نمیدونم چرا فقط وفقط اینجا خونه خودت ؟

گفت اخه  بابا بزرگت میگه همه نذری هارو باید  اینجا بپزیم خونه خودمون  .من‌که نمیتونم روی حرفش حرف بزنم.

این حرفو  در حالی میزد که بابا بزرگ سالها بود فوت کرده بود .

عزیز جون نه فراموشی داشت نه حواس پرتی  بابا بزرگ زنده نبود اما عشقش در قلب عزیز جون جاودانه بود .

هر صبح عکس بابا بزرگ رو از روی طاقچه ور میداشت با دستمال پاکش میکرد و کمی باهاش صحبت میکرد بعد دور و ورش رو می پایید و اگه کسی نبود قاب عکس رو می بوسید و  میذاشتش  سر جاش .

واقعیت این بود که عزیز جون یک کتاب نانوشته از آیین همسر داری بود .چنان فوت و فن آشپزی و خانه داری را بلد بود که کسی به گرد پاش نمی رسید.

از مادرم شنیده بودم که عزیز جون قبل از اینکه  بابا بزرگ از سر کار بیاد .میرفت جلوی آینه .ماتیکش رو ور میداشت اول روی لبش میکشید و بعد کمی به گونه ها و بعد هم به پشت چشمش میزد .برای عزیز جون این ماتیک یک پک کامل لوازم  آرایش بود .

عزیز جون با بابا بزرگ طوری رفتار میکرد که انگار اون یک پادشاهه .و همین رفتارها باعث شده بود که بابا بزرگ هم به اون به چشم یک‌ملکه رفتار کنه .

در قاموس عزیز جون شوهر یعنی سایه خدا روی زمین .

و این سایه  قابل پرستش بود .

عزیز جون برای جلب رضایت شوهرش هر کاری میکرد .

حتی سالها بعد از فوت شوهرش .

این دوتا عاشق و معشوق بودند.  از آن عشق هایی که متاسفانه الان کیمیا شده است .

عشقی ناب و خالص.

عشقی افسانه ای ....

کاش دوباره دوران یک همچین عشق هایی از سر بگیره....

حدود 10 سال قبل یکی از همسایه های قدیمیمون  اومد درب منزل  اون یکی از دوستامم بود ساعت نزدیک 8 شب بود که ته بن بستی به دیدار من اومد  روبروی هم ایستاده بودیم و سرگرم خوش وبش بودیم که یهویی دیدم عارضه غش بر وی مستولی شد  تعجب کردم  اخه غشی نبود  بعد که حالش جا اومد ازش پرسیدم  مهدی تو که غشی نبودی  بهم گفت اره هنوزم نیستم  گفتم پس این چه حالی بود  گفت میترسم بهت بگم بترسی وناراحت بشی  من قسم خوردم که نترسم وناراحتم نشم که مهدی بهم گفت  الان که داشتیم باهم حرف میزدیم یه جن پیرمرد سنی حدود 900 ساله ازجلومون رد شد و به منزلتون رفت و اونجا ساکن هست   منکه از تعجب وهیجان خشکم زده بود یاد حرفهای خواهرکوچیکم افتادم که چند ماه قبلش بهم میگفت داداش دم دسشویی همیشه یه پیرمرده را میبینم که میره تو دستشویی وغیب میشه و منم میخندیدم به حرفاش  و این جور اتفاق براش سالی سه مرتبه رخ میداد ومن بی اهمیت بودم  خلاصه من به اقا مهدی گفتم که اینجا چکار میکنه وچه شکلیه و لباساش چجوره  که بهم گفت عبای بلندی داره و 900 سالشه و بالای دستشویی تو یه اتاقک زندگی میکنه تنهاست وادم خوبی هم هست  گفتم چرا تو میبینیش ولی من نه  که بهم گفت چون یکسال کلاس مدیتیشن میرم روجم سبکه و حیوانی نمیخورم و میبینم   التماسش کردم که تورا خدا بهش بگو یه بارم شده من ببینمش و جلوی من بیاد و باهام حرف بزنه  چون خیلی علاقه داشتم جن ببینم و خیلی کار هم تو علوم غریبه انجام دادم ولی نشد که نشد  اقامهدی گفت من تا فردا غروب خبرت میکنم و ازش اجازه میگیرم وبهش میگم درخواستتو  خلاصه فردا غروب که شد زنگ زدم به اقامهدی و گفتم چی شد گفتش اون قبول نکرد ولی بهم گفت نشونه هایی از خودم نشونش میدم که قبول کنه ودیگه نخواد منو ببینه  ادامه .......

هرچیزی بتونی تصور کنی قابل اجرا شدنه
حدود 10 سال قبل یکی از همسایه های قدیمیمون  اومد درب منزل  اون یکی از دوستامم بود ساعت نزد ...


عالیه 

کاش به دیدار من هم بیاد 

اگه هم سختش هست من خودم برم دیدارش   

کاش یه تاپیک جدا می زدین بعنوان داستان های ترسناک که خانم باردار نیاد 

من به مهدی گفتم اخه ما همیشه میریم مسافرت و دو سه ماه میمونیم اونجا   منظورم توی روستاهای اصفهان بود   ایشون گفتش اشکالی نداره هرجا باشه مهم نیست  سرتونو درد نیارم 50 روز گذشت و من تو روستا  یه شب مهمونی خونه مادر خانومم بودیم  خانومم گفت که برو خونه وکارد اشپزخونه را بیار  منم رفتم خونه ساعت 9 شب بود رفتم تو شپزخونه دیدم یه گربه سیاه اومد بیرون ازش  منم عادی پخی ی ی ی کردم و گربه رفتش و رفتم تو اشپزخونه  چراغ را روشن کردم وچاقو را برداشتم  داشتم ک همیومدم بیرون وچراغ را خاموش کردم  دیدم که یهویی تموم ظروف اشپزخونه ریخت پایین از جاظرفی  منم گفتم شاید تکونی چیزی خورده بی اهمیت برگشتم   کلا من ادم نترسی هستم    رسیدم که تو حیاط  یهویی نگاهم به سمت پشت بوم رفت دیدم یه صورتی نگاهم کرد و برگشت  من سریع با کارد اشپزحونه رفتم پشت بوم  ببینم کی بود  که دیدم پسر دایی ام هم اومده بالا و میگفت یه احساسی داشت که انگاری کسی از تو خونه اش رد شده و اومده بالا   که اخر دست هرچی کنکاش کردیم نیافتیم که نیافتیم    گذشت و ما امدیم تهران   شب اول که رسیدیم تهران رفتم ماهواره راروشن کنم که دیدم سیگنال نیست  رفتم پشت بوم ببینم سیمی چیزی جدا نشده باشه که با کمال تعجب دیدم بشقاب ماهواره که روبروی قبله بود برعکس روبروی شمال هستش و جالب اینکه سنگ و موزاییک سنگین هم هنوز روش بود و نمیتونست حرکت کنه ولی طرفش سمت شمال 180 درجه چرخیده بود  منم  به سمت قبله اوردم وشبکه های اروپا را گرفتم واومدم پایین   اخر شب یهویی یادم اومد که ما رفتیم وبرگشتیم دو ماه همگذشت ولی خبری از جنی که دوستم میگفت نبود   منم زنگ زدم به ش وگله کردم   که دیدم دوستم میخندید ومیگفت  اون جن منزلتون یکبار امد روستاتون و اشپزخونتونو بهم ریخت  وامشب هم اومد بشقابتو چرخوند   من با تعجب پرسیدم تو از کجا میدونی  بهم گفت همین الان خبرشو بهم داد ورفت    من خشکم زد وبا خودم گفت پس بگوووووو گربه سیاه    اون سر یارو تو پشت بوم  و چرخش ماهواره با این همه سنگینی   ودیگه موبه تنم سیخ شد و فهمیدم قسمت نیست که بتونم ببینمش  

اینم سرگذشت ماورایی بنده 

هرچیزی بتونی تصور کنی قابل اجرا شدنه
عالیه  کاش به دیدار من هم بیاد  اگه هم سختش هست من خودم برم دیدارش     کاش ی ...


سلام احوالتون  خوبی  همیشه اول سلام میکنند دکتر جان     بعد حال واحوال میپرسند  بعد نظر میدند    بعدم لایک میدند  بی ذووووق

هرچیزی بتونی تصور کنی قابل اجرا شدنه
سلام احوالتون  خوبی  همیشه اول سلام میکنند دکتر جان      بعد حال واحوال می ...


سلام 

ببخشید سلام نکردم 

انقد که به داستان های ماورایی علاقه دارم سلام یادم رفت خخخخخ

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  16 ساعت پیش
توسط   مورچه۲  |  16 ساعت پیش