خانما من عقدم هر موقع شوهرم برام چیزی بخرت چند ماه بعدش منت سرم میزاره یکسره منم برا ارامش روان خودم بهش گفتم دیگه نمیخوام هیچی برام بخری الانم سعی میکنم از کارتش برام هیچی نخرا حتی یه چیز کوچیک کار بدی کردم
اگه خسیسه بیشتر به ادامه ش فکر کن. بعد از ازدواج واسه خورد و خوراک هم منت میذاره سرت،اون وقتم نمیخوای غذا بخوری؟ یا میخوای بگی خانواده ت بیان یخچالتون رو پر کنن؟!
ازونجایی که درمورد هر موضوعی نظر نمیدم ؛ پس اگه نظرمو یه جا گفتم که مخالفش بودی لطفا ریپلای نکن نمیخوام متقاعدم کنی،چون نظرم طبق تجربه خودمه😊••••••• امروز دوم شهریور۱۴۰۲با خودم عهد میبیندم که بجز راهنمایی و مشاوره در حد درک و فهم خودم از موضوع بحث؛ در هیچ تاپیکی پست نگذارم و البته بجز موارد فان ؛؛ و هیچوقت در تاپیک های تعریف از خانواده اعم از پدر،مادر،خواهر،برادر،همسر و فرزند شرکت نکنم ،چون هروقت شرکت کردم بعدش کلی انرژی منفی روانه زندگی خودم و اون افراد شد!!! •••••••••روابط دوستانه یا عاشقانه تو باید عامل کاهش استرست باشن نه بیشتر شدنش،باید منبعی برای آروم شدن تو، پیشرفت خوشحالی و آسون تر شدن مسیر زندگیت باشن، اونا باید باشن تا از زندگیت لذت بیشتری ببری و حالت خوب باشه کنارشون نه برعکسش،زندگی خودش به اندازه کافی سخت هست•••••••••
آره کار بدی کردی،هر وقت منت میذاره بگو وظیفته،عزیزم این آقا میخواد شوهرت بشه،یعنی چی سرت منت میذاره،فردا پس فردا چجوری میخوای باهاش زندگی کنی؟ من با شوهرم دوست بودم،همیشه واسم پول میزد،هیچ وقت کوچیکترین منتی نمیذاشت،الانم که شوهرمه،واسه خودش هم نمیخره برای من میخره..تو چجوری میخوای با این آقا زندگی کنی؟؟؟؟؟؟
زنی را می شناسم من ؛که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق میخواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون، امیدش در ته فرداست...زنی هم زیر لب گوید؛ گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد: چه کس موهای طفلم را پس از من میزند شانه؟ زنی با تار تنهایی؛ لباس تور میبافد زنی در کنج تاریکی نماز نور میخواند. زنی خو کرده با زنجیر؛ زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان..زنی را می شناسم من؛که میمیرد ز یک تحقیر ولی آواز میخواند که این است بازی تقدیر. زنی با فقر میسازد؛ زنی با اشک میخوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمیداند...زنی واریس پایش را؛ زنی درد نهانش را ز مردم میکند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی ،چه بد بختی...زنی را میشناسم من؛ که شعرش بوی غم دارد ولی میخندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد
بخدا خستم گرده مثلا اگه یه شلوار لخره یکسره مه چرا اینجا نپوشیدی چرا الان پوشیدی چرا خاکیش کرده انکا ...
زنگی با همچین مردی اشتباه محضه،من شوهرم واسم شلوار خریده بود،یکسری هم نپوشیدم،بخدا هیچ وقت نگفته چرا نپوشیدی
زنی را می شناسم من ؛که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق میخواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون، امیدش در ته فرداست...زنی هم زیر لب گوید؛ گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد: چه کس موهای طفلم را پس از من میزند شانه؟ زنی با تار تنهایی؛ لباس تور میبافد زنی در کنج تاریکی نماز نور میخواند. زنی خو کرده با زنجیر؛ زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان..زنی را می شناسم من؛که میمیرد ز یک تحقیر ولی آواز میخواند که این است بازی تقدیر. زنی با فقر میسازد؛ زنی با اشک میخوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمیداند...زنی واریس پایش را؛ زنی درد نهانش را ز مردم میکند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی ،چه بد بختی...زنی را میشناسم من؛ که شعرش بوی غم دارد ولی میخندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد