یکی از اقوام همسرم عمه شوهرم و عروس عمه و جاری صبح به همسرم زنگ زده که ظهر ناهار میام خونه شما .همسرم هم گفته به خانمم زنگ بزن .ببین برنامه ش چیه اینم بگم ساعت دوازده به همسرم زنگ زدن .قبلا شوهرم اصلا نمی گفت از خودش بپرسید
بعد دوازده و نیم به من زنگ زدن همزمان شوهرمم زنگ زد .گفتم قدمتون سر چشم
کلی بدو بدو واقعا خونه رو تمیز کن .غذا بپز
بعد نیم ساعت پیش زنگ زد همسرم که نمیان .
منم زنگ زدم چرا منتظرم و اینا .گفت نه دیگه کار پیش اومد !!!
گفت شام میایم .گفتم شرمنده شیفتم
من برای خودم و وقتم ارزش میذارم
شوهرمم کلی معذرت خواست