سلام. لطفا قضاوتم نکنید. کسی نبود بتونم باهاش دردودل کنم، پناه آوردم به اینجا.
الان متاهلم و از زندگی و همسرم راضیم خداروشکر ولی گاهی وقتا یاد عشق قدیمیم میفتم، خوابش رو میبینم یا همش جلو چشممه. نذاشتن به هم برسیم😔
از ترم ۲ کارشناسی از همدیگه خوشمون اومد. پسر مغروره دانشکده بود که با همه دخترا لج بود ولی با من اوکی شد. روز و شب کنار هم بودیم، من خوابگاهی غذا برا خودم میپختم تا اول برا اون نمیبردم از گلوم پایین نمیرفت. کل دانشگاه میدونستن ما خاطر همدیگه رو میخوایم. وقتایی که میخواستم بیام خونه با قطار هم حتی باهام تا مقصد میومد. تمام کوچه پس کوچه های شهر رو قدم زده بودیم. برای خودمون یه کسب و کار کوچیک راه انداخته بودیم. ۳ سال باهم بودیم. چیزی نداشت دانشجو بود. مشکل از وقتی شروع شد که اومدن خواستگاری، اولش خانواده من به خاطر اینکه هیچی نداشت و سربازی نرفته بود مخالفت کردن ولی انقدر من گریه و التماس کردم و خود پسره زنگ زد حرف زد و ... راضی شدن