سلام سرماخورده از. صبح که از دکتر اومده خوابه حالش اوکی نیست چیکار بکنم براش هیچی بلد نیستم
فک کنم تو یخچالمون آش باشه ولی به بابام هم گفتم اومدنی آش حاضری بخره
دیگه چیکارا بکنم
16سالمه !نگید اینجا چیکار میکنی و جای تو نیست و...من تایمی برا اومدن به اینجا که هیچ حتی تایمی برا گوشی بدست گرفتن هم ندارم و هر از موقع هایی تو زمانایی که احساس کردم تنهام،احساس کردم خستم از ادمای حقیقی، احساس کردم نیاز به مشورت از آدمای از خودم بزرگتر دارم و... میام اینجا . نه علاقه ای برا بحث های ۱۸+دارم نه کسی تا حالا میتونه بگه منو تو این بحث ها دیده ... من هر از موقع هایی میام اینجا فقط برا اینکه تو حقیقی خواهر بزرگتر از خودم ندارم و شما همتون عین خواهر بزرگتر من :) و جدی تو شرایطی نیستم که بخوام بخاطرع بهونه سن بلوغ هر غلطی بکنم و بخدا تموم این حرف و کنایه هارو خودم میدونم پس میشه یکم با هم مهربون تر باشیم؟!🥲🫂(شد ۱۷سالم و هنوزم حرفام همون حرفای قابلیت🙃)
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل هفده سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ..زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم❤عاشق شادمهرم ب امید روزی ک برم کنسرتش 😍🥰فندوق جانم به زندگیمون خوش اومدی ۱۴۰۲/۱/۱۹ فهمیدم باردارم 😍 دخترم ،دلوینم منو بابات عاشقتیم❤️دخترم 1402/9/2 بدنیا اومد و اونروز برام قشنگترین روز عمرم شد
16سالمه !نگید اینجا چیکار میکنی و جای تو نیست و...من تایمی برا اومدن به اینجا که هیچ حتی تایمی برا گوشی بدست گرفتن هم ندارم و هر از موقع هایی تو زمانایی که احساس کردم تنهام،احساس کردم خستم از ادمای حقیقی، احساس کردم نیاز به مشورت از آدمای از خودم بزرگتر دارم و... میام اینجا . نه علاقه ای برا بحث های ۱۸+دارم نه کسی تا حالا میتونه بگه منو تو این بحث ها دیده ... من هر از موقع هایی میام اینجا فقط برا اینکه تو حقیقی خواهر بزرگتر از خودم ندارم و شما همتون عین خواهر بزرگتر من :) و جدی تو شرایطی نیستم که بخوام بخاطرع بهونه سن بلوغ هر غلطی بکنم و بخدا تموم این حرف و کنایه هارو خودم میدونم پس میشه یکم با هم مهربون تر باشیم؟!🥲🫂(شد ۱۷سالم و هنوزم حرفام همون حرفای قابلیت🙃)
الهی هیچ مادری مریض نشه ، من دیشب خودم اعصاب مادرمو خورد کردم به دروغ بهش گفتم مرض سخت دارم اونم رفت ...
خب بهش بگو دروغ گفتم نزار فکر و خیال کنه
چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل هفده سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ..زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم❤عاشق شادمهرم ب امید روزی ک برم کنسرتش 😍🥰فندوق جانم به زندگیمون خوش اومدی ۱۴۰۲/۱/۱۹ فهمیدم باردارم 😍 دخترم ،دلوینم منو بابات عاشقتیم❤️دخترم 1402/9/2 بدنیا اومد و اونروز برام قشنگترین روز عمرم شد