اخه همسرم این حس رو نداره نسبت ب من اما من نمیدونم چرا یهو اینقدر عوض شدم یه دختر دوساله دارم ک تمام وقتمو گرفته همیشه خداروشکر میکنم بخاطرش و از اینکه دارمش بینهایت خوشحالم اما هیچ کاری نمیتونم انجام بدم سفر که دیگه جای خود داره
بعدم یبار بهم خیانت کرده قول داد دیگه سمتش نره و میدونم نرفته اما از اینکه تنهاش بذارم همیشه دلهره دارم اون روزای لعنتی وحشتناک هیچوقت از ذهنم نمیره روزی نیست که بهش فکر نکنم بعد اون ماجرا یه مدتی ک گذشت خوب شدم اما دیگه اعصابم داغون شده با اندک چیزی بهم میریزم منی ک معروف بودم ب دلقک بازی و پر شر و شور الان شدم یه ادم افسرده و دل مرده و این خیلی آزارم میده و از همه مهمتر میخوام مثل گذشته ها عاشق همسرم باشم و از زندگیم لذت ببرم اما نمیشه