گفت مادرت انقدر سرزنشت کرده و تورو مقصر دونسته
همیشه بهت گفته ساکت باش حرف نزن. هیچوقت نگفته از حقت دفاع کن
الان میترسی بری دنبال چیزی میترسی شکست بخوری دوباره سرزنش بشی . وقتی میخوای برای زندگی خودت وقت بذاری احساس خودخواه بودن میکنی نمیتونی بری دنبال علایق و زندگیت . انگار مادرت زندانیت کرده باشه و فقط بخواد خواسته هاشو انجام بدی . زندگیم خلاصه شده تو خرید خیار گوجه و گردش و دکتر بردن مامانم و پرداخت قبضای خونه اخرشم میگه لعنت به اولاد و دق و دلی داداشامو سر من خالی میکنه
پدرم فوت کرده . ی بار خاستم ازدواج کنم داداشام مخالفت کردن گفتن تو کار میکنی همینجا بمون زندگیتو کن. بعدش گفتم نمیذارید من نظر بدم و واسه من تعیین تکلیف میکنید درصورتی که من کمک و راهنمایی میخاستم.. از وقتی پدرم فوت کرده هیچوقت حامی نبودن نگفتن حالت چطوره؟ خواستمم ازدواج کنم اینجوری کردن و وقتی اعتراض کردم گفتن پس ما دیگه اصلا کار نداریم و قطع ارتباط کردن باهامون
مشاور گفت اونا میخوان مسئولیت گردن تو باشه بمونی مراقب مادرت باشی
چقدر من بدبختم منی ک انقد دختر خوبی بودم حقم این نبود خیلی ناراحتم دلم داره میترکه
۲۶ سالمه