دوست داشتم شغلش یه طوری باشه ماموریتی بریم یه شهر دیگه چند سالی از همه دور باشم خیلی خستم،درآمدشم در حدی باشه که زندگیمون بگذره کافی بود،ولی الان شغلش آزاده اونم تو تهران نه میخواد نه میتونه با درآمد کمتر تو شهر دیگه زندگی کنه البته بگم انقدر قسط و بدهی داریم که چیز زیادی نمیمونه
نه مرگ آنقدر ترسناک است، و نه زندگی آنقدر شیرین، که انسان برای این دو شرفش را بدهد...❤️🩹 جایی دورتر از خودم ایستاده ام، به تماشای کسی که جای من زندگی میکند! و چه بیرحمانه تنهاست، و چه به ناچار قوی...🖤