من مجردم 28 سالمه
مادرم به خودش نمیرسید اصلا بدش میومد به خودش برسه انگار بده ادم به خودش برسه فکر میکرد ادم منحرف اینجوریه
نه که ادم بدیه اما زود قضاوت میکنه..
خودش راحت ازدواج کرد یعنی سنتی بود بزرگتر ها اول با هم حرف زدند و بعد به مامان بابام گفتند .
اون موقع خودش میگفت اصلا به فکر درس نبوده و رفته الکی امتحان داده و تربیت معلم قبول شده.
من مثلا دبیرستان بودم انگار بدش میومد از دخترای دیگه خوشش نمیومد با کسی دوست باشم فکر میکرد دخترای مردم ادم های بد و منحرفی اند.
جر میکرد من صب تا شب فکر و ذکرم ازدواج و این حرفاست
اما نمیدونست اخه دختر بدبخت و ساده اش اخه چی دیده که یاد بگیره مامان بابام به خدا مثل دو تا هم خونه اند اصلا زن و شوهر نیستند من اصلا درکی از ازدواج و محبت زن و شوهر ندیدم که بخوام ذوق کنم و دلم بخواد ازدواج کنم.
شاید بگین خب از بقیه یاد میگرفتی خب مادرم اینجور برامون جا انداخت که بقیه با کارهاشون خوشبخت نمیشند .
به خدا من خوابگاه بودم مادرای دیگه مثلا مهمانی میشد به دختراشون میگفتند بیا خونه و دختراشون از یه شهر میرفتند شهر دیگه که دیده بشند خواستگار بیاد براشون
اما من فکر میکردم این ها ادم های بدی اند .به فکر این چیزان.
حالا میگه تو انقدر خنگ بودی که ازدواج نکردی تو فلان بهمان .من چی یاد گرفتم اصلا...
مگه زندگیمون عین ادم ها بود..
خودش راحت رفت سرکار فکر میکرد مثل زمان خودشه اونموقع میگفت نمیخواد بری سرکار
حالا که فهمیده کار نیست و من موندم تو خونه میگه برو سرکار بختت باز شه...
ببخشید حالم بد شده ..
فقط از این ناراحتم خب چرا تجربه هاشون رو نمیگند به ادم حالا من احمق بی فکر بودم چی میفهمیدم به خدا اصلاااا به ازدواج فکر نمیکردم اصلا میگفتم من چکار به ازدواج دارم ازدواج چه ربطی به من داره ... میگفتم ازدواج مال دخترای مردم هست..