سلام خانم ها واقعه نمیدونم چیکار کنم خدایا چقدر من 🤦♀️🥺 بزار بگم براتون
برادرشوهرم با ی دختر خانمی
ک ای دختر خانوم کلا ۱ ترم با من همکلاسی بود ت اون موت من کاری ندارم بچگی کرد و کم عقلی کرده با پسرا خودش رفیق تازه ی منم پیشنهاد میداد من هر بار با مخالفت شدید ولی در عین حال هیج جا نگفتم فلانی چجور بود گفتم خدا هدایت کنه همه رو و عاقل بشن همین رابطه من باهاش خوب صمیمی چشمم رو کاری و حرف همه این ها بستم تا گذشت ک اینجور اتفاقی
حالا خونه پدرشوهرم خلاصه دعوت اونا
همینجور بحث همه همینجور خوش ومشغول حرف زدن
من هم روزش از آزمایشگاه و دکتر اینا دیگ عصرش شوهر گفت ک آماده باشی ک بریم اینا
قبلشم ک دیگ میدونستن من با این آشنا
منم گفتم دختر خوبیه و فلان و .....
همینجا نشسته بودیم ب شوخی شوخی برداشت گف جاری عزیزم ک دل از پسرا دانشگاه میبرد ک کلا همه می شناختنش چجور دختریه 😳 بعد ابن ک بقیه متعجب ک چ معنی داشت ای حرف
مکث کرده و گفت من نمیدونم ت ک روی خوش نشون نمیدادی ب کسی چجور ب علی رو خوش نشون دادی
چرت پرت گوی احمق اعصابم خورده
شوهرم شک کرده ینی
زندگی رو سرم آوار شده 🥲🥲🥲😭 خداااا
اعتماد ک شوهرم اینقدر داشت
کاش نبودم نمی شنیدم
الان کلی فکر خانواده شوهرم
از همه مهم تر شوهرم
چقدرررر ببینی ذهنش آشوب می شناسمش مرد توداریه🥺😔 هیچ نمیگم
بمیرم کاش نمی شنید ذهنش آشوب یشه بیخودی
من ای همه مدت خودم پاک نگه داشتم
خدا میدونه چقدر دلم همون موقع ها پیشنهاد میدادرابطه ب من ک برو رفیق شو و یا ب پسرا خط میداد ک برید این خوبه و فلان ک چقدر اذیت شدم
الان آخ الان وای ک زندگیم نابود میشه
خدااااا
جالبه خودش معروف کلاس بود ب همین کارا
بعد میگ اینو همه می شناختن
خدا خدا چقدر من بدبختم هر چی اینجور کم شانس تر