چند روزه که یه دکه فست فودی توی راه باشگاه منه، منم پیاده میام، ازش یه سمبوسه خریدم ولی خیلی مرد ترسناکی بود، مثل دیونه ها بود، بعد درباره شهریه باشگاهم پرسید و منم ترسیدم و از ترسم گفتم نمیدونم، بعد پول دادم، سمبوسه رو گرفتم و رفتم، بعد ترسیدم بخورمش، توی یه سطل آشغال توی راه انداختمش، حالا دیگه میترسماز این به بعد خودم پیاده تنها بیام خونه، یارو خیلی ترسناک و دیونه به نظر میومد
چون که خدا همه چیز را دید و کاری نکرد...من یه سوال دارم از اون بالایی؟واس حاطره چی آفریدی؟نونت کم بود؟آبت کم بود؟مشتی تو با اون همه قدرت و عظمت،دبدبه و کبکبه ،یه حال خوش به ما نمیرسید؟چجوری دیگه ازت باس بخوایم؟که خساست نکنی؟مشتی پشتتو کردی به ما انگار پیاز خوردیم،کجایی تو پس ؟خالق بی نیاز؟