ازصبح حالم یه جوری بودانگاریه چیزی توی دلم سنگینی میکردکارای خونه روبه زورانجام دادم شامم پلوبامرغ درست کردم ازبس به بخش بیمارستان زنگ میزدم دیگه میشناختنم حتی مریضاباهمراهاشون بعدازظهرقراربودهمراهاعوض بشه هی زنگ میزدم منومیپیچوندن زنگ زدم به اتاقش پیرزن تخت کناری هرچی گفتم جواب سربالاداددلم شورافتاده بود....