من از دبستان و راهنمایی یه دختر درسخون و پرتلاش بودم که از همون سالا که هرچند سنم کم بود برای آرزوهام رویاپردازی میکردم
همه چیز خیلی خوب پیش میرفت رفتم دبیرستان مدرسه ای که میخواستم قبول شدم معلمای بهتری داشتم درسمم مثل سابق خوب بود و یجورایی توی شهر معروف بودم
انگار داشت رویام تبدیل به واقعیت میشد
ولی یهو ورق برگشت و وقتی کرونا اومد و خونه نشین شدم من تبدیل شدم به کسی که نگاه کتابش نمیکرد
اصلا خودمم نمیدونم چیشد چه اتفاقی برام افتاد فقط اینو میدونم که از درس خوندن بیزار بودم اونم منی که عاشق خوندن بودم
کلافه بودم مضطرب بودم ولی تا میرفتم سر کتاب گریم میگرفت
شاید افسردگی بود که نمیتونستم حلش کنم و اونقدر طول کشید نمیدونم شایدم به مشکلات زندگی شخصیم برمیگشت که یهو انگار یه غم ترکید رو شونم
هرچی که بود با هزار عذاب گذشت
سه سال تمام اینجوری گذشت، یازدهم ، دوازدهم و یکسال پشت کنکور!
روزایی که بدترین سالهای عمرم بودن روزایی که شب تا صبح بخاطر رفتار خانواده ام گریه میکردم، روزایی که میگرن شدید گرفتم از 17سالگی ،روزایی که خروار خروار دارو میخوردم
وقتی امسال کنکورم رو بازم بد دادم باخودم گفتم دیگه بسه،فکر کن اصلا اتفاقی نیفتاده و بیا از نو بساز، تیکه تیکه های وجودتو جمع کن و خودتو بساز
ولی اول از همه از خدا خواستم گفتم خدایا امسال تو خودت ضامن من شو و نجاتم بده
حس میکنم خدا امروز صدای منو شنید ،، سردرد میگرنم یهو قطع شد،برخلاف همیشه دیگه بخاطر داروهام کسل هم نبودم ، و تا جون داشتم بعد سه سال درس خوندم حتی هنوزم خسته نبستم
اینم بگم بعد یه مدت طولانی نماز خواندم و شاید باعث آرامشم همین شد
حس میکنم بعد از سه سال اولین شبیه که میخوام با آرامش بخوابم و از خوشحالی خوابمم نمیبره
چقدر حس خوبیه آدم زندگیشو بسپاره دست خدا یهو خود به خود همه چی خوب میشه:)
حتی باوجودی که میدونم معدل ترمیمم خوب نیست اما قلبم میگه یه فرصت دوباره بهم داده میشه و میرسم به آرزوی بچگیم داروساز شدن...
فقط خواستم این حسمو بنویسم که یادم بمونه
امیدوارم زندگیتون سرشار از آرامش باشه❤️