خدا جونم دلم گرفته دارم دیونه میشم
دستم ازش کوتاهه
مینویسم تا آروم بشم خدا امروز خیلی از تنهایی ترسیدم
خدا ازت خواهش میکنم کارش راه افتاده باشه من که نتونستم کمکی کنم براش
همش دارم عذاب میکشم و غصه وگریه ولی خدا تو خودت دیدی بیشتر از این از دستم برنیو.مد ولی کاش بیشتر تلاش میکردم
خدا جونم اگه اون پیرمرد بچه ای نوه ای یا کس و کاری داره به دلشون بنداز که پدرشونو ول نکنن تنهایی خیییییلی وحشتناکه من اینو امروز تو بیمارستان فهمیدم
وقتی که پیرمردی رو سرگردون دیدم که منتظر کمکی از غریبه بود اینکه بهش بگه کجابره و چیکار کنه هی دور خودش میچرخید و میرسید باز همون جایی که بود
سواد نداشت و امروز روز عملش بود از صبح اومده بود تا ساعت دوازده هنوز کاغذ بدست و سرگردون داشت دنبال دکتر میگشت خدا...