من مرکز غیر دولتی بهزیستی کار می کنم و ناشکر نیستم اما حقوقم کم هست و فقط بتونم یه چیزی کم برای خونه خوراک بگیرم و نمیتونم دیگه به پدر مادرم کمک کنم و برا خودم چیزی بخرم دیگه نه . راهم دوره و یکساعت تو راهم رفت و برگشت با یکساعت و نیم . کارامو انجام میدم بدون یک دقیقه دیر شدن چون کارمو دوست دارم و با بچه های معلول ... و وجدان کاری . بعد عصرا برای برگشت دلم میگیره چرا من که کارمو انجام میدم و به موقع و منظم ، تازه یکساعت و نیم باید تو راه باشم و با اتوبوس برم و هوای خیلی گرم ... بقیه ماشین داشته باشند و من تک و تنهام . خدایا ناشکری نمی کنم اما میگم منم خسته میشم ، گرم هست ، سختمه . یه وقتا میگم کارامو انجام ندم اما نمیتونم اصلا نمیتونم با ذهنم کنار بیام . بعد دوباره میگم خدایا ازت بابت همه چی ممنونم که الان کار دارم حتی سه ماه سه ماه حقوف ندن اما بیشتر نگام کن ، به خدایی خودت من خیلی تنهام و کسی پشتیبانم نیست
بچه ها میشه لحظه هایی که این افکار که من چرا با اتوبوس چرا بقیه با ماشین و کلا . چکار کنم که فکرم تغییر کنه و قدر همین داشته هامو بدونم ...
من جز خدا و شما کسی ندارم کمکم کنه 🙏🌺 مرسی