تو حموم بودم نفهمیدم بعد دیدم شوهرم پشت اون زنگ زد گفت مامانم گفت شب شام بیاید اینجا تو این شش سال زندگی هیچ وقت نمیگفت دعوت هم نمیکرد من خیلی به شوهرم غر میزدم میگفتم من همیشه مامان تو رو دعوت میکنم اما اون همیشه تو باید رو بندازی خودتو دعوت کنی حالا هم ک زنگ زده بود گفت مامانم میگه شب میاید اینجا چکار کنم زنک زدم ازت بپرسم
منم گفتم بریم خودت میدونی گفت من زنگ زدم ازت بپرسم بریم یا نریم آخر گفتم بریم
بلاخره بعد از این همه مدت شوهرم منو آدم حساب کرد ک نظر منو بخواد هرچند چ فایده چقدر اون روزا اعصاب منو خورد کرد هیچ وقت نمیفهمید یا اونا از اینا نبودن ک به روی خودشون بیارن به عروس زنگ بزنن اما شوهرم به روشون آورد بلاخره ک حداقل زنگ بزنن به خونه بهم بگن بعد اون زنگ زدم مادرشوهام گفتم من حموم بودم گفت آره زنگ زدم به شوهرت دیدم نیستی