یه عمه دارم ، تنها تو پنت هاوس زندگی میکنه، از سه طرف ویو داره خونش... برعکس ما خونمون خیلی کوچیک بود، وسایلا همه تو هم. حتی یه شب نگفت بیاین اینجا پاتونو یکم دراز کنین بعد برگردین خونه خودتون....
سرانجام در اعماق زمستان دریافتم، درون من تابستانی شکست ناپذیر زندگی میکند...
ماهم عاشق بچه ایم ولی به رو خودمون نمیاریم که جلو بقیه وانمود کنیم خودمون نمیخوایم البته خدام به رو خودش نمیاره که ما عاشق بچه ایم. انتظار از درد دندان بدتره انتظارازکندن جان بدتره..