امشب با بابام مامانم رفته بودیم طلا فروشی یه تیکه طلا بخریم بعد مامانم اون طرف بود من با بابام بودم
رفتیم داخل یه مغازه ای از گوشواره هاش خوشم اومد ب بابام گفتم برو قیمت کن ببین چند میگه بابام تا رفت داخل نگو یارو شیشه کشیده بوده و اون شیشه خیلی تمیز بود جوری بود ک اصلا معلوم نبود شیشه هست بابامم اون شیشه رو ندید با مخ رفت تو شیشه🙂😂خدا منو ببخشه از ساعت 9دارم بهش میخندم😂😂