با پیرا کار داشت اونا ک طلا داشتن من اصلا طلا نمینداختم
تازه ی گروه دیگه ام بودن تو ترمینال بنر زده بودن ک از کسی خوراکی قبول نکنید میشستن تو اتوبوس باهات حرف میزدن باهات دوست میشدن شیرینی آبمیوه چیزی میدادن بعد ک پیدا میشدی میدیدی گیج میزنی یا میگفت میرسونمت یا میگفت بیا بریم دکتر میبردن بیهوش میکردن لب و چشمارو میدوختن لخت تو بیابونای تهران ول میکردن از اون روانیا میترسیدم اونا قبل داعش بودن