مادرم از اولم با ازدواجم مخالف بود چون من رو لایق آدم های پولدار و سرشناس میدونست اما من با عشق خودم ازدواج کردم و از صفر داریم زندگیمونو میسازیم. پسر خوبیه ولی یکم سر نوع پوشش اختلاف داریم که بالاخره یجوری میگذرونیم.
مادرم هرگز نتوست این قضیه رو بپذیره و هربار منو ببینه با حرف های دلسرد کننده قلبم رو میکشنه جوری که نسبت به خودم و زندگیم حس بد پیدا می کنم. ایراد های کوچک و بی معنی همسرم رو خیلی بزرگ جلوه میده و با خودش هم بحث های زیادی کرده جوری که حرمت بینشون شکسته شده. شوهرم چندین بار بخشیدش و باز هم باهاشون رفتوآمد کرد اما متاسفانه باز هم با حرفای طعنه آمیز مادرم بینشون بحث شد و من واقعا از این شرایط خسته شدم. تصمیم گرفتم نه دیگه خونه ی مادرم برم نه بهش زنگ بزنم. اما عذاب وجدان هم دارم چون میدونم اون دوست داشت من بهترین زندگی رو تشکیل بدم و الان که سطح زندگیم معمولیه ناراحته. اما این حق رو نداره که بین من و همسرم رو خراب کنه. واقعا موندم چیکار کنم.