الان مایی که اینجاییم خانوادهمون خیلی درکمون کردن یا شوهرمون که هیج جا واسه رفتن نداریم!خودکشی هم نمیکنیم مگه دیوونم خودمو بکشم شوهرم خوشحال شه؟من به خودم قول دادم بمونم ببین پریشب فهمیدم شوهرم هم زمان که منو میبوسید در ذهن خود طناب داره منو میبافته تو روزایی مه من تو فکر بودم چجوری کمکش کنم خدایا کل طلاهامو بدم بهش اون داشته نقشه ضرر مالی زدن به من رو میچیده اصلا خنده داره هیچ کس نگفتا خودش خل شد یهو گفت ولی قشنگم از پس ضربه ها ونقشه های اون من دارا شدم واون ضرر کرد بابا مگه دستی بالا دست خدا هست که انقدر ناامیدی من یه کاری کردم بهخواست شوهرم که از دید خودم و همه ضرر به خودم بود اما همون ضرر توش خیری بوده که دو روزه فهمیدم نمیدونم به خدا چی بگم