رفته بودیم هیئت من با دوست صمیمیم وایساده بودم مامانم هم با مامانم دوستم من از دور دیدم که خوارشوهرم با جاری هاش میاد یکم از اولش میونمون خراب بود دوسه هفته ای میشد با مادرشوهرم دعوا کرده بودم سر هرچیز بیخودی زنگ میزنه به من میگه تو پسر منو پیر میکنی منم چند مدت بود نمیرفتم خونشون (نامزدم) وقتی خاهرشوهرمو دیدم رفتم جلو خیلی جلو باهاش دست دادم باخودش با جاری هاش احوالپرسی کردم و اینا ... خودشم سرد جوابمو داد اومد وایساد کنار من دوستمم کنار من بود اصلا با من حرف نزد پشتشو کرد به من با جاریش حرف زد خیلی خراب شدم احتمالا احوالپرسی نمیکردم اصلا حرف نمیزد بهم