رستا میره شهرو با بدبختی زندگیشو ادامه میده و بعد چند سال که زندایی از روی یک درخت میوفته و فلج میشه زنداییش میاد بهش میگه من و به زور به داییت دادن و من خواستم انتقام بگیرم و منو ببخش
بعد طی اتفاقاتی رستا و حامی باهم فرار میکنن
که بازم ماجرا داره
ای داستان کلیشه به نظرتون جالبه ادامش بدم و بنویسمش؟