ازش پرسیدم خودتون کسی رو مد نظر نداشتید که باهاش ازدواج کنید؟ من معرفی شده بودم بهش. گفت اره بوده یکی از فامیلا، پدرش خیلی اصرار داشته من دامادش بشم، حتی بهم قول مغازه هم داده بوده ولی یه مدت گذشته دیدیم تفاهم نداریم و خداروشکر به هم خورده. من خیلی بدم اومد ازین حرفش. بعدا متوجه شدم کلا دختره اینو نمیخواسته و رد کرده، اون وقت اینجوری به من میگفت.
پسره از من خیلی خوشش اومد ولی من سر همین حرفش حس کردم شعورش پایینه و دیگه دوس نداشتم آشنایی ادامه پیدا کنه. کار منطقی بود؟