اوه تازه مادر شوهرم اویل بود من و جاریم که با هم میرفتیم اسم هر خانواده ای میورد دو تا دختر داشتن که به پسراش بخوره ، بعد میگفت انقدر پسرای من مرتب و مودب بودن همه می خواستن دختر بدن ، اصرار می کردن ما قبول نمی کردیم یه نگاه به پدر شوهرم میکرد میگفت مگه نه حاجی ؟ اونم میگفت بله 😂😂😂😂😂
هر دفعه فقط جلو خنده ام میگرفتم تو ماشین شوهرم منو می خواست برسونه منفجر میشدم از خنده ، بعد شوهرم احساس می کرد دیگه زیاد روی کردن ، هی خجالت میکشید 😂😂😂😂یه روز مادر شوهرم داشت می گفت گفتم مامان میدونی یه حسی دارم کلی دختر میدویدن دنبال پسرات مثل یوزارسیف هی اینا میدویدن و میگفتن نه ، هی اینا فرار می کردن 😂😂😂😂