چن روز بود واسه محرم رفته بودم شهر خودم .غروب برگشتم شام گذاشتم .تا آقا برسه .خیلی دیر اومد .بعد ازش سوال کردم کجا بودی .بهم گفت بیرون بودم .گفت شام نمیخورم .به منو بچم بی محلی کرد و گوشیش و گرفت دستش .همش با گوشی بود بدون توجه به ما ک چن روزه ندیدیم همو .حرصم گرفت .رفتم در اتاق قفل کردم نزاشتم تو بیاد .از پشت در بهم میگ چیه باز اومدی سوال و جواب شروع شد .چقد تو مخی و حرفای ناراحت کننده بهم زد