یه خانم قد بلند جا افتاده ای وارد سالن آرایشگاه شد، صورتش مچاله شده بود، شبیه سوختگی بزرگی بود، انگار پارچه با اتوی داغ سوخته شده، نگاه های ما مات موند، خودش انگار عادت داشت به نگاه های وحشت زده و متعجب آدمها، نشست زیر دست آرایشگر، به آرومی توضیح داد صورتش با اسید سوخته.
هفده سالش بود که پسرعموش عاشقش میشه، ته چهره چشای قشنگی داشت خانمه، معلوم بود جوون بوده زیبا بوده.
به پسر عمو جواب نه میده و یه روز که خونه تنها بوده، پسر عموش میاد خونه شون و باز تهدید میکنه، خانم تا به خودش بجنبه صورتش اسید پاچیده میشه.
بعد کلی دوا و درمان با واسطه فامیل با پسر عمو ازدواج میکنه.
اینجای داستان نفس عمیق کشید، همه ساکت، غمگین و ناراحت بودیم.
گفت: سی سال ازگار هر روز با نفرت ازش بیدار میشم، صورتم سوخت، زندگیم سوخت، چند بار خودکشی کردم، ولی فایده نداشت.
شوهرم بچه بود اون موقع.سر خشم و جهالت و عشق الکی و هیجانی گند زد به زندگی جفتمون، اشک همه ما راه افتاد.
گفت: بارها و بارها ازم معذرت خواسته، تمام زندگیش به نام منه ولی من ازش بیزارم.
من زنی خشمگین پر از نفرت، تنهایی و خسته دیدم.
گفت موندم و هر روز صورت منو میبینه، تحقیرش میکنم تا روز مرگ.
زن ناصرالدین شاه