وای امروز به شدت عصبی شدم مادرشوهرم با مادرمینا همساین منم برای اینکه امروز صبح عاشورا بود خونه مادرم بودم همسرم غذا نذری آورده بود ۱۰ تا داده بود مادر شوهرم بعد گفته بود یکیش مال منه منم چون باردارم خیلی میخوابم دست خودم نیس خواب بودم بعد مادر شوهرم زنگ زده بود به مامانم گفته بود شما از غذا هاتون بدید به این من بدم به بقیع ۶ تا داده بود به خواهر شوهرم که ببره بده مادرشوهر و خواهر شوهرش ۲ تا خودشون ۲ تا ام خواهر شوهر بزرگم منم حسابی بهم برخورد که چرا اجازه نگرفته چیزی نگفته داده به همسرم گفتم لطفا وسایل غذا هرچی برای منه نده دست بقیه نمیدن بهم اونم عذر خواهی کرد غروب مادرشوهرم جلو مو گرفته میگه شوهرم بهش گفته تو غذا ها رو بده بقیه این از خانوادش میگیره میخوای یکی برات قائم کردم ببر درصورتی که خواهر شوهر بزرگم نیومده بود دنبال غذا اضافی بود فهمیدم بعد به همسرم زنگ زده بود گفته بود بقیشو پایین میگم
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
اگه خونه مادرتون غذا نذری بوده خب چه اشکالی داشته حالا اون یه دونه شمارو داده به یکی دیگه این دیگه واقعاً ناراحتی ندارهدکه چرا اجازه نگرفته و...غذای امام حسین قسمت هرکس بشع روزیه همونه دیگه ناراحتی نداره عزیزم
بعد گفته بود که اره زنت نیومد ببره شب همسرم گفت گفتم به من گفت تو گفتی بده گفت نه من نگفتم گفتم منم احمق نیستم ظهر زنگ میزنه خونه ما میگه پخش کردم غروب یهو سهم من پیدا میشه اینم اولین بارش نیس یه بارم سوغاتی خوردنی از کاشان آوردن همسرم داده بود بهش گفته بود که به منم بده یعنی با این که من باردار بودم به خواهر شوهر کوچیکم تعارف زد به من نگفت هیچی دختراشو نهار شام صدا میکنه به من نمیگه بعد میگه خونه ما نمیایی حتی یه سری رفتیم دیدیم همه رو صدا کرده خونشون شام به من و همسرم نگفته بود در صورتیه که ادا میکنه همسر منو خیلی دوست داره منم هیچی نگفتم تا الان ولی امروز دیگه کلافه شدم از کاراش
چرا همسرت چیزی میاره سهم خودتون رو نمیاره خونه خودتون میده مادرش بعدمیگه به شمابده؟خب بهتر ک صدات نم ...
نه به خدا یعنی هر چی بهم میگه هیچی نمیگم هر کاری میکنه هیچی نمیگم همش گله میکنه من نمیرم خونشون چون میدونم عصبی میشم حتی یه سری گفت تو با خر فرق نداری هیچی نگفتم نشستم خونه گریه کردم تازه شاکی بود که چرا ناراحت شده