دیشب حلیم پخته بودیم بعد خواهر زاده و برادرزاده هام همشون بودن بچه هاشون آنقدر شلوغ و سر و صدا کردن راضی بودم دیگه برن تا اینکه ساعت ۱۲ به زور از خونمون رفتن حالا امروزم دوباره ناهار خونه ما هیتن انقدر خسته شده ام نگو از صبح که پاشدن تا ظهر خونه رو تمیز کردم اصلا هم ملاحضه ندارن دیگه نمیکشم کم مونده بود گریه ام بگیره خودم لعنت کردم که چرا به یکی از خواستگارام جواب ندادم تا منم مستقل بشم دیگه به خدا نمیکشم هر روز باید به یکی سرویس بدممامانمم نمیتونه خواهرم خودشو به کار نمیده