دیشب از بیرون برگشتیم،بابام گوشیش رو توی ماشین جا گذاشته بود
موقعی متوجه شد که لباس هاشو دراورده بود…
من مانتو و شالم سرم بود
بهم گفت فلانی بیا،منصرف شد
گفتم چی خب؟
گفت برو گوشی منو از تو ماشین بیار
گفتن باشه بدین…
گفت نمیخواد میدم به داداشت
منم گفتم باشه
همون لحظه بهم گفت یعنی فهمیدم تهش فقط پسر
اون لحظه یعنی آب سرد ریختن روی سرم…
میدونی از چی حرسم میگیره؟
خانواده پدریم خیلییی دخترین
انقدری که شاید یه دعوا میشد…
پدربزرگم گفت آدم باید یه دختر داشته باشه
فقط دختر
بابای منم بدش اومد گفت میشه بگین دختراتون چه کارایی براتون انجام میدن که ما انجام نمیدیم؟(خدایی اینم بگم بابای من خیلی واسه پدر مادرش زحمت میکشه ، یعنی یه موقع نونی…چیزی بخوان فقط بابام میره هیچکدوم نمیرن)
منم خیلی دلم شکست…🥲
گفتم همونطور که تو بدت میاد،منم بدم میاد
جالبیش اینه تموم لباسش رو من اتو میکشم،داداش من پشت سرش انقدر حرف میزنه فقط منم که طرفداری بابام رو میکنم…
دلم میخواست تموم اینارو بهش بگم…
خلاصه دیشب شاید بدترین روز زندگیم بود…🙃🤦🏻♀️💔