2777
2789

کسی میدونه؟ 

بریدن از زندگی زمان میبرد! دلش خواب میخواست! اما مشکل اینجا بود که فردا دوباره باید به زندگی کردن ادامه میداد! 🖤

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من خدا رو پیدا کردم تا قبل اون فک میکردم من همه کارم بعد دیدم ن مثل اینوه خدا همه کارس و شروع کردم ب خدا سپردن الان تمام تلاشمو میکنم ولی دیگه بقیشو ب خدا میسپارم حتی اگر بد هم بشه میگم چون ب خدا سپردم ایرادی نداره 

من خدا رو پیدا کردم تا قبل اون فک میکردم من همه کارم بعد دیدم ن مثل اینوه خدا همه کارس و شروع کردم ب ...

من وسواس بیماری داشتم و هی فک میکردم با این دکتر اون دکتر خوب میشم در صورتی ک هیچیم نبود 

یجا بخدا سپردم گفتم تو از مادر ب من مهربون تری به تو میسپارم چ خوب بشه چ بد انتخاب تو اویلش ک میسپاردم هی بد میشد ولی میگفتم اشکال نداره چون خدا خواسته و کم کم همه چیز درست شد

وسواس داری ؟ بیشتر توضیح بده مثال بزن

بعد جدا شدن مامان بابام اینطوری شدم 

مثلا تو مدرسه صندلیم هر روز صدا میداد از روش تکون میخوردم منم هی میشستم گریه میکردم ک بچه ها نکنه فکر کنن.... 

مثلا ی چیزی از قبل یادم میاد دیگه فکرش ولم نمیکنه.... 

هرکاری میکنم فکر میکنم ابروم رفته صدبار هر چیزیو برای خودم تکرار میکنم


و سخت ترین قسمت اونه ک راحت و اروم نشستم یهو ی چیزی از قبل میاد تو ذهنم و دیونه ام میکنه

عزیزم ی چیزی بگم میشه صادقانه جواب بدی بهم 

من دیشب رفتم مهمونی نو جمع بودم پسرخالم کنارم بود ک یهو ی پست اومد زنو شوهره ببخشید اینو میگم از لب داشتن همو میبوسیدن من اون موقع گفتم خب ندید سریع رد کردم ولی بعد از چندساعت از فکر اینکه نکنه دیده باشه دارم دیونه میشم هی به ی جا خیره میشم هی زار میزنم😭😭😭😭بد شد نه؟؟؟ 

بریدن از زندگی زمان میبرد! دلش خواب میخواست! اما مشکل اینجا بود که فردا دوباره باید به زندگی کردن ادامه میداد! 🖤
بعد جدا شدن مامان بابام اینطوری شدم  مثلا تو مدرسه صندلیم هر روز صدا میداد از روش تکون میخوردم ...

ریشه ی این وسواس " عدم اعتماد به نفس ، ترس " هست ...

حس و حال عجیب و تلخی هست که دائم منتظر " واکنش " بقیه باشی ...

انگار هرکاری میکنی هر حرفی که میزنی ، توقع و ترس از " توجه و تمسخر " بقیه داری ! دلیلش اینه تو خودت رو باور نداری و خواسته یا ناخواسته سعی میکنی توسط بقیه " تایید " بشی که این اشتباست ... 

راه حل : فکر و خیالت رو رها کن و آزاد باش با استفاده از روش های ساده مثل توجه به زیبایی ظاهر و آرایش کردن ، ورزش کردن و تغدیه مناسب ، کتاب خواندن و موسیقی مورد علاقه شنیدن چون باعث میشه " خودت " رو بهتر و بیشتر دوست داشته باشی در نتیجه اعتماد به نفست بالاتر میره ‌‌و میتونی بدون استرس و اضطراب رفتار کنی و صحبت کنی چون خودت رو " پذیرفتی و قبول کردی " 

اما درمورد ترس از واکنش بقیه ، باید بگم که هیچکس نمیدونه تو چه فکری میکنی و نمیتونه بفهمه چه حسی داری و نمیتونه بفهمه ! پس آبروت چرا باید بره ؟ ... و مهم ترین نکته این هست که " نظر بقیه برات مهم نباشه " یعنی باید با خودت تکرار و تلقین کنی و بگی " فدای سرم ، به درک و ... " تا بی حس بشی نسبت به حرف هایی که پشت سرت میزنن ...

امیدوارم مفید بوده باشه حرفام موفق باشی 👍

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792