2777
2789
عنوان

کاش یکیو داشتم بغلم میکرد امشب😔

477 بازدید | 29 پست

حالم خیلی بده خیلی خیلی بد

کسبو ندارم هیچکسو تو این دنیا ندارم دوسم داشته باشه هیچکسووووو ندارم

کاش یکیو داشتم امشب بغلم میکرد تو بغلش انقد گریه میکردم و اخرش جون میدادم میمیردم

خیلیییییی دلم میخاد خودکشی کنم خیلیییی ولی از مرگ از تنهایی میترسم

خستممممممممممممممممم میتونم انقدررررر گریع کنم تا بمیرم تا نفسم بالا نیاد خدایاااااااااااا چرا هیچکسو ندارم چرا انقد بدیخت و تنهام خدایا خدایا قلبم امشب نمیتونه دیگه تا صبح بزنعچ

که رمز ماست ایستاده مردن 🤍🌱

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

منم گاهي به خودكشي فكر ميكنم بزرگترين ترسم اينه ميترسم اون دنبايي نباشه 


اونوقت هيچ تاواني نباشه 

كسي نباشه خقمونو بگيره 

زمانی که دنبال عشق نبودم  با اون آشنا شدم و زمانی که بیشتر از همه دوستش داشتم اونو از دست دادم💔میشه برای برگشتنش دعا کنید 

خدا صداتو بشنوه و درست کنه حالتو انگشت به دهن بمونی

چقدر دل بزرگ و مهربونی

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

الهی خدا بغلت کنه عزیزم

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

قوی باش

بدون اینکه گریه کنی برو سرتو بذار رو سینه مادرت

چشماتو ببند و فقط به صدای قلبش گوش کن

مثل بچگیات

به نقل از آیت الله العظمی اراکی: زمانی در ایران هر جا آتش روشن میکردند مردم برای بردن زغال گداخته و روشن کردن کرسی، تنور یا منقل به آنجا میرفتند در ماه خداییِ محرم، در نزدیکی خانه یک زن بدکاره، هیئتی به پا شده بود. زن هم برای بردن آتش به محل رفت و سوال کرد زیر دیگتان روشن است؟ آتش میخواهم.  گفتند بله برو بردار. زن سمت دیگ رفت، و دید آتش خاموش شده خم شد و به هیزمها فوت کرد. مقداری از خاکستر به چشمش پاشید اما ادامه داد تا جایی که هیزمها دوباره روشن شدند. همان اندازه که میخواست برداشت و رفت.اما...همان شب خوابی دید . او دید چند نفر به گردن،دستهاو پاهایش غل و زنجیر بسته و میبرند تا عذابش کنند و هرچه فریاد میزد شما را به خدا ولم کنید کسی گوش نمیداد . زن،بانویی دید که از دور به آنها نزدیک میشد. مأمورهای عذاب با دیدن بانو زنجیرها را رها کردند. بانوی بزرگوار ایستادند و فرمودند چرا میبردیش. گفتند چون بدکاره و فاسد است . بانو گفت نههه... او نگذاشت آش نذری مجلس حسینم خراب شود ... دیگ را روشن نگهداشت. او بخاطر حسینم چشمهایش اذیت شد بخاطر حسین من رهایش کنید ....زن با ترس بسیاری وحشت زده از خواب بیدار شد و مدام با گریه و زاری از حضرت مادر، زهرای اطهر علیهاالسلام، کمک میخواست تا یاریش کند برای پاکدامنی.او همان زن انگشت نمای شهر، توبه کرد و با یاری حضرت زنی مومنه شد تا جایی که هر زمان و هر کجا روضه ای برای حضرت ارباب به پا میشد دنبالش میرفتند و او را دعوت میکردند.  و با اولین جمله روضه خوان " السلام علیک یا ابا عبدالله" زن به شدت گریه میکرد و شیون جانسوزش بلند میشد  جون و زندگیم فدات یا حضرت حسین علیه السلام که در ❤ خدایی و رضای تو رضای پروردگارمه   تو بحث کردن دانش و ادب مهمه
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792